مولوی
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
.
.
.
گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های
از فراق ماه روی همنشان همنشین
******************
بله امروز جلوی رخ نما داشتم رخ خود به خود مینمایاندم
دیدم چیزی را که منتظرش بودم
دو تار موی سفید
به سفیدی رنگ کفن
به سفیدی رنگ استخوان
به سفیدی شیر
آن شیری که از زیر انگشتان
با فشار و با زجر بیرون میزند
چه شد چرا روی بر منو این نوشته ترش میکنی
بد گفتم؟
خطا رفتم؟
بله برای من و تو که در این دنیا آرزوها مان بسیار و آمالمان متعدد است
دیدن موی سفید و فشار و استخوان پوسیده زیاد مانوس نیست
چفدر زیبا میگوید علی امیرالمومنین (علیه السلام)
آه
از کمی توشه سفر و دوری راه
حافظ روحت شاد:
از چرخ به هر گونه همیدار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید
No comments:
Post a Comment