Saturday, December 8, 2007

سلام به خودم

یه مدتی بود دیگه از خودم خبر نداشتم

یادم رفته بود کی هستم

از کجا اومدم کجا بزرگ شدم کی بزرگم کرده

نامردی رو به حد اعلا رسونده بودم


دیگه برام مهم نبود که چرااومدم
برای چی هستم
برای چی ادامه میدم

اصلا فراموش کردم که من برای چی زنده هستم
من قرار نبود باشم
جهار سال پیش بهم گفتن بیا ولی گفتم بزارین بمونم
بدردتون میخورم
من خیلی کارا بلدم
نمی دونم چی شد نگهم داشتن

ولی الان میبینیم نتنها بدردشون نخوردم که هیچ

باعث ناراحتی و اندوه و غم و هزن اونا شدم

حتی خیلی وقتها چشمهاشو بارونی کردم

ولی اون هنوز دنبال من هستش و دائم به من نشون میده که
بابا بیا
ول کن
نکن
رها کن
رها شو

من هی میگم الان می یام
الان می یام
صبر کن
از فردا شروع میکنم

ولی وای از فردا کردن

فردا فردا فردا

کاش اینجوری نبودم

میخوام اینجوری نباشم

دیگه کار فردا رو امروز انجام بدم

مثل اونای باشم که انگار یه بار اومدن وزندگی کردن
کلی تجربه دارن
میدونن کار فردا چیه

کار ها رو جلو جلو انجام میدن

وای خوشا به حالشون

خوشا انان که الله یار شون بید
که حمدو قل هو الله کار شون بید

نمیدونم

باید قبل از اینگه خودمو از دست بدم بهترین استفاده رو از خودم ببرم

قو علی خدمتک جوارهی

خدیا خودت کمکم کن

No comments: