یه مدتی بود دیگه از خودم خبر نداشتم
یادم رفته بود کی هستم
از کجا اومدم کجا بزرگ شدم کی بزرگم کرده
نامردی رو به حد اعلا رسونده بودم
دیگه برام مهم نبود که چرااومدم
برای چی هستم
برای چی ادامه میدم
اصلا فراموش کردم که من برای چی زنده هستم
من قرار نبود باشم
جهار سال پیش بهم گفتن بیا ولی گفتم بزارین بمونم
بدردتون میخورم
من خیلی کارا بلدم
نمی دونم چی شد نگهم داشتن
ولی الان میبینیم نتنها بدردشون نخوردم که هیچ
باعث ناراحتی و اندوه و غم و هزن اونا شدم
حتی خیلی وقتها چشمهاشو بارونی کردم
ولی اون هنوز دنبال من هستش و دائم به من نشون میده که
بابا بیا
ول کن
نکن
رها کن
رها شو
من هی میگم الان می یام
الان می یام
صبر کن
از فردا شروع میکنم
ولی وای از فردا کردن
فردا فردا فردا
کاش اینجوری نبودم
میخوام اینجوری نباشم
دیگه کار فردا رو امروز انجام بدم
مثل اونای باشم که انگار یه بار اومدن وزندگی کردن
کلی تجربه دارن
میدونن کار فردا چیه
کار ها رو جلو جلو انجام میدن
وای خوشا به حالشون
خوشا انان که الله یار شون بید
که حمدو قل هو الله کار شون بید
نمیدونم
باید قبل از اینگه خودمو از دست بدم بهترین استفاده رو از خودم ببرم
قو علی خدمتک جوارهی
خدیا خودت کمکم کن
No comments:
Post a Comment