Friday, September 14, 2007

بعد از 11سال ... 

بعد از 11سال از رفتن مادرم و پدرم خبری شنیدم
پدرم گفت تا یک سال دیگه میان قم
برای همیشه
ازوقتی که خودم رو احساس کردم پدر و مادر از قم رفتن
19 سالگی
سنی که برای یه جوان پر مخاطره ترین سن به حساب میاد
یه روز پدر گفت ما باید بریم مشهد
و من تنها در قم باید به ادامه تحصیل می پرداختم
تنهایی که باعث شد مسیر زندگی من یه جور دیگه ترسیم بشه
ولی من همچنان ادامه دادم
در مواجه شدن با مشکلات
هر روز ابد یده تر از گذشته

همه میگن یه دونه پسر ها هموشن ناز نازین
ولی انچه نباشد همین است
گذشته ها گذشته
حالا دیگه 30 سالمه
سی سال سن کمی نیست
بگذریم
مادرم داره میاد
ماردم داره میاد قم زندگی کنه
مادرم
مادرم
.......
دیروز فرصت کردم یه سری به فامیل بزنم
واقعا ماه مبارک رمضان خیلی خوبه
همشون هیجان زده شده بودن
اخه تنها یادگا ر" شبیب" از عبدالکریم منم

خوب بود و با صفا
.........
دیروز جمعه خونه مصطفی دعوت بودم
شب شادی بود

یکشنبه مهمون دارم 40 نفر
باید دست به کار بشم
همه رو دعوت کردم بجز چند نفر
دیشب یه ایمیل برام اومد از
aryana
خیلی برم جالب بود
یه مگا انرژی مثبت به روحی من تزریق کرد
اون ایمیل اینه
"تاريخ: چهارشـ 12 سپتـ 2007 09:50 : "Aryana"
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد،
خداوند پذيرفت.او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوري كه نمي‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناك بود.
آن گاه خداوند گفت:اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد.ديگ غذا، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند...ولي در آن جا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همه چيزشان يكسان است؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اين جا آن ها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند.
هر كسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد،
چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد

.........

امید وارم همین طور که به خوبی داره پیش میره ادامه داشته باشه تا

انتها

No comments: