Monday, December 24, 2007

تا زمان امتحان ....

امروز سه شنبه چهار دی هشتادوشش

مصادف با 14 ذی الحجه 1428

برابر با 25 دسامر 2007


ای بغز بشکن در مسیر آه سردم
بنوویس برزخم گلو ابیات دردم
من ماندم و یک مشت شعر سرد و ساده
یک دشت خسته، یک پیاده یک سواره


تازمان امتحان مدت زیادی باقی نمونده
از همین الان امتحان شروع شده
امتحانی که باعث میشه رزق و روزی معنوی من برای سال بعد نوشته بشه
همه میگن شب قدر و روز عرفه برای تعیین این چیزهاست
ولی من چیز دیگه ای میگم
من میگم ما منتظریم تا محرم گردد
تا هنگامه امتحان میسر گردد
درسته محرم هست که هنگام امتحان و عرض ارادت به اباعبدالله و ساقی کربلاست
همه ائمه میگن کربلا
همه معصومین میگن امام حسین
حتی خود امام حسین هم گفته کربلا
امان از کربلا


لا یوم کیومک یا اباعبدالله

التماس دعا

بنویس بعد از من کمی یاسین بخوانند
یوسف نشد یک آیه بنیامبن بخوانند
ای ایلیای آسمان یاسمین کو
دستان باران خیز در آستین کو
بگذار امروز یک دم شیون بخوانم
کنعانیم یک آیه پیراهن بخوانم

Tuesday, December 11, 2007

اینا برای چی خلق شدن ؟

خدایا چیو میخوای به ما ثابت کنی
این همه نشونه برای من؟
این همه عظمت و من چه جوری درک کنم؟
خدایا من به وجود تو ایمان دارم
خدایا من ایمان دارم تو الان میبینیکه من چی مینویسم
چی میخوام بنویسم
ولی نمی دونم چرا بعضی وقتها یه چیزیایی یادم میره
فراموشی بهم دست میده
همه چی از یادم میره
یه دفعه میزم توخاکی
خراب
ولی نمی دونم چرا از خاکی بدم میاد
جدی میگم اصلا دوست ندارم
اصلا دوست ندارم
اصلا
ولی نمیدونم چرا بازم میرم تو خاکی
وقتی هم که میرم تا بخوام در بیام و برگردم
از ثانیه های عمرم کلی گذشته
با این وضعیت فک نکنم
فرصتی برای پیدا کردن راه برام بمونه
باید کمک کنی دست منو بگیری
بگیر
بگیر دست این خاطی پشیمان ولی امید وار رو

Saturday, December 8, 2007

سلام به خودم

یه مدتی بود دیگه از خودم خبر نداشتم

یادم رفته بود کی هستم

از کجا اومدم کجا بزرگ شدم کی بزرگم کرده

نامردی رو به حد اعلا رسونده بودم


دیگه برام مهم نبود که چرااومدم
برای چی هستم
برای چی ادامه میدم

اصلا فراموش کردم که من برای چی زنده هستم
من قرار نبود باشم
جهار سال پیش بهم گفتن بیا ولی گفتم بزارین بمونم
بدردتون میخورم
من خیلی کارا بلدم
نمی دونم چی شد نگهم داشتن

ولی الان میبینیم نتنها بدردشون نخوردم که هیچ

باعث ناراحتی و اندوه و غم و هزن اونا شدم

حتی خیلی وقتها چشمهاشو بارونی کردم

ولی اون هنوز دنبال من هستش و دائم به من نشون میده که
بابا بیا
ول کن
نکن
رها کن
رها شو

من هی میگم الان می یام
الان می یام
صبر کن
از فردا شروع میکنم

ولی وای از فردا کردن

فردا فردا فردا

کاش اینجوری نبودم

میخوام اینجوری نباشم

دیگه کار فردا رو امروز انجام بدم

مثل اونای باشم که انگار یه بار اومدن وزندگی کردن
کلی تجربه دارن
میدونن کار فردا چیه

کار ها رو جلو جلو انجام میدن

وای خوشا به حالشون

خوشا انان که الله یار شون بید
که حمدو قل هو الله کار شون بید

نمیدونم

باید قبل از اینگه خودمو از دست بدم بهترین استفاده رو از خودم ببرم

قو علی خدمتک جوارهی

خدیا خودت کمکم کن

Thursday, October 25, 2007

نمایشگاه الکامپ ....

باید بریم نمایشگاه الکامپ

خیلی مشکله یه دفعه گفتن باید شرکت کنیم

هیچ تدارکی هم ندیدیم

نه تبلیغات
نه نیرو
نه امکانات رفاهی
نه رایزنی
حتی جای غرفه هم مشخص نیست
این یعنی کار شبانه روزی

باید دوسه روزی فقط قهوه میل کنم

احتمال میدم

پیش بینی میکنم


تا نمایشگاه راه بیفته

من رنگ پوستم قهوه ای بشه

می گی نه بیا الکامپ غرفه سایت نسیم مطهر

یه آدم خوش هیکل

خوش تیپ

خوش اخلاق

با یه کت شلوار

با رنگ پوست قهوه ای

روی مبل نشته

اون منم



میگی نه

بیا ببین









توی این دنیا توی این عالم برای همه یه چیز مشخص و معلومه اونم این که باید یه روزی بزاریم و بریم ولی در عجبم همه مشغول زیاد کردن اون چیزی هستند مه میخوان بزران و برن
چقدر خوبه که به جای اینکه خزانه دار دیگران باشیم یکمی هم به فکر برداشتن توشه راهمون برای سفر آخرت باشیم
سفر آخرت
سفر آخرت
چقدر زود نوبت من میشه
چقدر زود

Wednesday, October 24, 2007

من نمیدونم بالاخره به کجا کشیده میشیم......

نمی دونم با این اوضاع فرهنگی به کجا کشیده میشیم اصل اینه که کتاب چراغ راهه حالا میان تمام این چراغ ها رو به دلایل واهی جمع میکنن تا نکنه باعث فساد یا نمیدونم هرچیزی بشه که اونا ازش ناراحت هستند


این پاک کردن صورت مسئله نیست


اینم لینک خبر

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=48764


كافه‌كتابهاي تهران پلمب مي‌شوند
گروه ادب وهنر-پرويز براتي: روز گذشته اخطاريه‌اي براي كافه‌كتاب هاي فعال در شهر تهران صادر شد كه به موجب آن، اين كافه‌كتاب ها 72 ساعت فرصت دارند نسبت به تخليه محل فعاليت خود اقدام كنند. اداره اماكن عمومي پايتخت اخطاريه‌هاي جداگانه‌اي براي كافه‌كتاب‌هاي نشر ثالث، شهر كتاب ونك، كتاب روشن و بدرقه جاويدان فرستاده و با بهانه قرار دادن <تداخل صنفي> در مراكز مزبور، حكم به تخليه آنها داده است.
اين اولين بار نيست كه كافه‌كتابي تعطيل مي‌شود، چرا كه پيش از اين سريال تعطيلي كافه‌كتاب‌ها با تعطيلي كافه‌كتاب نشر چشمه وارد مرحله تازه‌اي شده بود.يك ماه پيش، يعني زماني كه اهالي پايتخت خود را براي ماه مبارك رمضان آماده مي‌كردند، ماموران اداره اماكن به كتابفروشي‌هايي كه كافه‌كتاب دارند مراجعه كردند و از آنها خواستند به اين اداره مراجعه كنند. مراجعه صاحبان كتابفروشي البته به جايي نرسيد و تنها طي يكي دو روز، حكم تعطيلي كافه‌كتاب‌هاي آنها به دستشان داده شد.
بر اين اساس،كافه كتاب‌هاي تهران تنها 48 ساعت فرصت دارند تا فروشگاهشان را تخليه كنند. اين در حالي است كه هم‌اكنون كافه‌كتاب ‌سراي اهل قلم وابسته به وزارت ارشاد كه چند هفته‌اي از فعاليت آن مي‌گذرد بدون هرگونه مشكلي به فعاليت خود ادامه مي‌دهد و اين شائبه را پيش آورده كه وزارت ارشاد كافه‌كتاب خود را فعال كرده اما حمايتي از فعاليت ديگر كافه‌كتاب‌ها نمي‌كند. از سوي ديگر به گفته صاحب يكي از اين كافه‌كتاب‌ها، فشار به كتابفروشي‌ها و كافه‌كتاب‌ها همزمان با افتتاح كافه‌كتاب ‌سراي اهل قلم تشديد شده و ذهن‌ها را متوجه اين امر كرده كه وزارت ارشاد به عنوان ناظر كتابفروشي‌ها و انتشاراتي‌ها، مي‌بايست از اين مراكز حمايت كند.
كافه‌كتاب، معيار عالم كتابخواني
اداره اماكن مساله <تداخل صنفي> را به عنوان ايراد وارده به فعاليت كافه‌كتاب‌ها اعلا‌م كرده است. اين در حالي است كه طي 4، 5 سال گذشته، فعاليت كافه‌كتاب‌ها عرف فضاهاي فرهنگي شده و ديگر اين روزها تقريبا هر كتابفروشي‌اي يك كافه‌كتاب هم دارد. وجود <كافه‌كتاب> در هر كتابفروشي، باعث رفت و آمد اهالي فرهنگ به محل‌هاي عرضه كتاب شده و رويكرد فرهنگي جديدي را زمينه‌ساز شده است. متاسفانه بر مبناي آماري غيررسمي، طي 3، 4 سال اخير بيش از 200 كتابفروشي تعطيل شده كه اين امر سبب مي‌شود رغبت چنداني براي اين مراكز براي ادامه فعاليت وجود نداشته باشد. ‌ سيروس ابراهيم‌زاده (بازيگر و نمايشنامه‌نويس) وجود <كافه‌كتاب> را در تمام دنيا مرسوم مي‌داند و مي‌گويد: <در تمام كشورهاي دنيا محلي براي دور هم جمع شدن هنرمندان، نويسندگان و اهالي فرهنگ و ادب وجود دارد كه به طور سنتي پايگاه و خاستگاه بسياري از انديشه‌ها بوده‌اند و حتي زمينه‌ساز پيدايش مكتب‌ها و سبك‌هاي جديد ادبي و هنري شده‌اند.> به گفته او، در پاريس، لندن و نيويورك مراكز بسياري است كه در قالب <كافه‌كتاب> افراد در آنجا حضور مي‌يابند و به بحث و تبادل نظر پيرامون مسائل مختلف مي‌پردازند. به فهرست كشورهايي كه ابراهيم‌زاده از آنها ياد مي‌كند بايد كشورهاي سوريه، تركيه، مالزي و امارات عربي متحده (دبي) را هم افزود كه ديگر اين روزها كتابفروشي‌هايشان با استاندارد جديد <كافه‌كتاب> كار مي‌كنند. يك كلا‌م آنكه كتابفروشي‌هاي بزرگ دنيا همگي كافه‌كتاب دارند و ديگر اين روزها داشتن <كافه كتاب> معيار عالم كتاب و كتابخواني شده است. ‌
ابراهيم‌زاده البته دليل ديگري هم بر ضرورت وجود كافه‌كتاب‌ها برمي‌شمرد: <گاهي اوقات براي من نويسنده يا نمايشنامه‌نويس امكان پذيرايي از دوستانم نيست. به فرض مي‌خواهم نمايشنامه جديدم را براي دوستانم بخوانم يا با آنها بر سر همكاري جديدمان صحبت كنم، اما در منزل امكان انجام آن نيست، اينجاست كه <كافه‌كتاب> بهترين گزينه براي اين منظور خواهد بود.> حتي به گفته او، بسياري از نويسندگان دنيا <كافه‌كتاب> را به عنوان محلي براي نوشتن انتخاب مي‌كنند. اگر به حافظه چند دهه اخير خودمان هم رجوع كنيم با محل‌هايي چون كافه نادري يا كافه معيني در لا‌له‌زار برمي‌خوريم كه در شكل‌دهي به وضعيت ادبيات و فرهنگ معاصر ما نقش داشته‌اند. ‌ از طرف ديگر، <كافه‌كتاب‌>ها به خودي خود فرهنگ كافه‌نشيني را بالا‌ مي‌برند و مفهوم اين مكان را بهبود مي‌بخشند، چرا كه كافه‌كتاب‌ها محيط‌هايي هستند كه شخص مراجعه‌كننده، ضمن خوردن يك نوشيدني يا قهوه، روزنامه مي‌خواند يا كتابي را تورق مي‌كند. از جمله كافه‌كتاب‌هاي تاثيرگذاري كه در ايران نقش مثبتي در ترميم فرهنگ كافه‌نشيني ايفا كرده مي‌توان به كافه‌كتاب نشر ثالث اشاره كرد. اگر خاطرمان باشد در همين كافه‌كتاب بود كه شخصيت‌هاي بزرگ ادبي نظير اورهان پاموك (برنده جايزه نوبل) يا آدونيس با نويسندگان و مترجمان ايراني به گفت‌وگو نشستند و عملا‌ اين كافه‌كتاب را به محلي براي تبادل فرهنگي و برگزاري ميزگردهاي سودمند ادبي مبدل كردند.
تجديدنظر كنيد
شماري از نويسندگان و فعالا‌ن فرهنگي بعد از شنيدن خبر تعطيلي پنج كافه‌كتاب با اعتراض به اين رويه، خواهان مشخص شدن دقيق علت اين تعطيلي‌ها شده‌اند. يكي از صاحبان اين كافه‌كتاب‌ها ضمن وارد ندانستن ايراد <تداخل صنفي> ‌از سوي اداره اماكن مي‌گويد: <وجود يك كافه در كنار يك مركز فرهنگي اين روزها ديگر عرف شده. براي مثال هر سينمايي يك كافه هم دارد يا در هر باشگاه بيلياردي يك كافه مشاهده مي‌شود. آيا اداره اماكن به جرم اينكه هر سينما يك جواز براي فعاليت دارد بايد با فعاليت كافه آن برخورد كند؟>همچنين برخي ديگر از اهالي فرهنگ معتقدند اگر بهانه اماكن براي تعطيلي كافه‌كتاب‌ها <تداخل صنفي> موجود در آنهاست بايد راهي براي آن پيدا كرد. از سوي ديگر، چنانچه مسائلي از قبيل عدم رعايت حجاب باعث تعطيلي اين مراكز شده آن هم راه‌حل دارد.خواسته اين افراد اين است كه كتابفروشي محل مقدسي است و از اين رو بايد در اين تصميم تجديدنظر شود.انتهاي خبر // روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

Friday, October 12, 2007

ال 90 به نام من در اومد هورا هورا

با لا خره ال 90 به نام این حقیر در اومد
اولش با ورم نمی شد
دوباره تست کردم دوباره نگاه کردم
نه با با به نام من در اومده بود
خیلی خیلی خوشحال شدم

نمیدونستم باید چی کار کنم
زنگ زدم به بابام خواهرام
دوستام
خیلی جالب بود

البته بعدش به خودم گفتم بی جنبه
بی ظرفیت چقدر کم شخصیت شدی


بعدش بازم به خودم گفتم عیبی نداره این نتیجه اعتراضهای ما تو وبلاگ ال 90

اخه خیلی اذیت شدیم

توی اون وبلاگ من با اسم

شبیب

تاپیک میزنم خیلی جمع خوبیه در هر صورت دوستان ال 90 زیادی در اونجا پیدا کردم

همشون به من تبریک گفتن من هم برای اونها دعا کردم که زودتر به نام همه اعضا اون وبلاگ در بیاد

خلاصه باید منتظر دعوت نامه باشیم

Monday, October 8, 2007

ال 90 قرعه کشی شد

بالا خره ال 90 قرعه کشی شد اون هم برای 2500 نفر که معلوم اسم من هم توی اون باشه یا نه
در هر صورت امید وارم انچه خدا خواهد همان شود
در مورد روزهای به یاد ماندنی ماه مبارک رمضان باید بگم اگه اسم ما در این قرعه کشی بیرون بیاد خاطره میشه
اون هم با عکس رنگی با مگا پیکسل بالا
امید ورارم همین طور بشه

ال 90 قرعه کشی شد

Saturday, October 6, 2007

روزگار

یه روز از محمد که فکر میکنم ماه نهنم سال هشتاد سه بود خواسته شد بیاد تو برگزاری یه جشنواره به نام بانوی کرامت شرکت کنه
کمک کنه
به عنوان یه پادو

گفتند بیا باساعتی هزار تومن
ما هم که حسابی همه چیز رو کنار گذاشته بودیم
درس و بحث رو میگم اخه یه مشکلاتی پیش اومد نشد ادامه بدم
و دستمون از همه چیز خالی بود قبول کردیم
برگزار کردیم
به خاطر لیاقت در برگزاری گفتند شما با ما همکاری میکنی ما هم که از خدا خواسته گفتیم باشه
کار مقدسی بود
خوشم میومد
هدف داشت
وقتی به انتهاش نگاه میکردی
یه چیزهایی پبدا بود
از همه مهمتر کار کار حضرت فاطمه علیها سلام بود
به عنوان دفتر دار مشغول به کار شدم
خیلی زود با توانایی های من آشنا شدن
کارها رو بیشتر کردند
اختیارات بیشتر
همون ساعتی 1000 تومن
!!!!!
قبل از من سه نفر درحال انتظار برای رسمی شدن بودن
و من ساعتی کار میکردم
خیلی بد نبود
خلاصه
یه روز اومدن گفتند ریس باید بره
وای
ما هم باید میرفتیم

ولی نمیدنم چی شد اون سه نفر شدن دونفر من رو هم رد نکردن
سرپرست جدید اومد کار من هم بیشتر شد
ولی به خوبی انجام میدادم
البته اینو خودم نمیگم
بهم میگفتن فلانی از کار شما راضیه
البته خیلی طول نکشید
این سرپرست هم رفت
اون دو نفر هم شد یه نفر
سرپرست جدید اومد
از من خیلی خوشش اومد جالبه که اون نفر دوم
برادر خانمش بود
یعنی من و برادر خانمش شدیم نیروی سرپرست جدید
با ساعتی 1000 تومن
!!!!!!!
کار را شروع کردیم با دومین جشنواره بانوی کرامت
خوب بود من شدم عامل مربوط به کارهای جاری و کامپیوتری

از عهده اش به خوبی بر اومدم
یه مدت گذشت این سرپرست هم رفت البته برادر خانم بزرگوار که منهم بهش عادت کرده بودم هم رفت
حالا فقط من موندم تنها
با ساعتی 1000 تومن
یه مدت گذشت
مدیر اومد
مدیر محترم
اول اومد من رو محک زد من هم محک دادم یا خوردم نمی دونم کدومش درسته
البته از من خوشش اومد
البته از کارم
فکر بد نکن
یه دوسالی با هم بودیم
ایشان هم رفت
البته لازم به ذکره که معاون هم در این مدت عوض شد
ولی من همچنان باقی بودم
مدیر رفت ومن تنها تنها کار های مدیریت رو انجام میدادم


خلاصه یه 5 ماهی از مدت گذشت
این کلمه رو هر جوری خواستی میتونی بخونی ___با لا خره مدیر جدید اومد
خوب همه اینها رو نوشتم که اینو بگم

ای روزگار

بعد این همه مدت آقایی و لیاقت و کلاس و غبره حالا باید من نیروی یه خانم بشم


اره یه خانم
با با ایهالناس
مدیر خانم اومده بالای سرم

شکلک خنده شکلک گریه

شوخی میکنم

اینهم شاید یه امتحان دیگه باشه
تاحالا که چهار مدیر اومده ورفته ولی ما عوض نشدیم ببینیم از این به بعد چی میشه

ببخشید خیلی زیاد شد و خیلی طولانی
بقیه اش باشه برای نوبت بعدی

Friday, September 14, 2007

بعد از 11سال ... 

بعد از 11سال از رفتن مادرم و پدرم خبری شنیدم
پدرم گفت تا یک سال دیگه میان قم
برای همیشه
ازوقتی که خودم رو احساس کردم پدر و مادر از قم رفتن
19 سالگی
سنی که برای یه جوان پر مخاطره ترین سن به حساب میاد
یه روز پدر گفت ما باید بریم مشهد
و من تنها در قم باید به ادامه تحصیل می پرداختم
تنهایی که باعث شد مسیر زندگی من یه جور دیگه ترسیم بشه
ولی من همچنان ادامه دادم
در مواجه شدن با مشکلات
هر روز ابد یده تر از گذشته

همه میگن یه دونه پسر ها هموشن ناز نازین
ولی انچه نباشد همین است
گذشته ها گذشته
حالا دیگه 30 سالمه
سی سال سن کمی نیست
بگذریم
مادرم داره میاد
ماردم داره میاد قم زندگی کنه
مادرم
مادرم
.......
دیروز فرصت کردم یه سری به فامیل بزنم
واقعا ماه مبارک رمضان خیلی خوبه
همشون هیجان زده شده بودن
اخه تنها یادگا ر" شبیب" از عبدالکریم منم

خوب بود و با صفا
.........
دیروز جمعه خونه مصطفی دعوت بودم
شب شادی بود

یکشنبه مهمون دارم 40 نفر
باید دست به کار بشم
همه رو دعوت کردم بجز چند نفر
دیشب یه ایمیل برام اومد از
aryana
خیلی برم جالب بود
یه مگا انرژی مثبت به روحی من تزریق کرد
اون ایمیل اینه
"تاريخ: چهارشـ 12 سپتـ 2007 09:50 : "Aryana"
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد،
خداوند پذيرفت.او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا اميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشق ها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوري كه نمي‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناك بود.
آن گاه خداوند گفت:اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد.ديگ غذا، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند...ولي در آن جا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همه چيزشان يكسان است؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است، در اين جا آن ها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند.
هر كسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد،
چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد

.........

امید وارم همین طور که به خوبی داره پیش میره ادامه داشته باشه تا

انتها

Wednesday, September 12, 2007

ال 90

مدتیه ماشین ال 90 ثبت نام کردم
خیلی بی انصافی میکنن
اونهایی که ثبت نام کردن خیلی گله دارن
فعلا گفتن اخر شهریور قرعه کشی مرحله سوم در راه هست تا ببینیم چه گلی بر سر ما میزنن

مدتیه حرم حضرت نرفتم امروز شاید از کل کارها مرخصی بگیرم و بریم پا بوسی کریمه اهل بیت

کلاس زبان انگلیسی شرکت کردم باید توی این زمینه هم یکمی خودم رو تقویت کنم
اکثر کتابهای مخابرات ماهوارهای که به درد من بخوره به زبان انگلیسیه و نمی شه بدن زبان طرفشون رفت
کلاس خوبیه البته باید یکمی بیشتر تلاش کنم ذهنم گیرایی سابق رو نداره

اخه 30 بهار از سنم گذشته

یکی از دوستای قدیمی از تهران اس ام اس زده بود میگفت توی تهران پارس خونه گرفته خوش به حالش

مادرم بازم ازدستم ناراحته میگه محمد تواینقدرکارنکن یکمی هم به خودت برس
من هم بهش میگم
من تا 35 سالگی وقت دارم بعدش اونقدر بیکار میشم که حساب نداره
البته بیکار نه نمیتونم کار کنم

پنجشنبه ها و شنبه ها برامون استخر گذاشتن
اونم استخر دارالحدیث شیک ترین استخر فم
اقای ری شهریه دیگه
کاخ ساخته
هر جوری شده باید حد اقل یکی شو برم
و میرم

خوب ماه مبارک هم اومد

یاید اونی که گم کردم توی همین ماه پیدا کنم
اخه توی ماهای دیگه تاریکی نمیزاره جایی رو ببینم


باید یه خونه تکونی مفصل انجام بدم
دیگه باید شروع کنم داره دیر میشه
داره دیر میشه

Monday, September 10, 2007

یه روز خوب

تقریبا همه چیز درست بود و سر موقع انجام شد
اونقدری که فکر میکردم کار سخت و مشکل نبود
کمی دقت و مطالعه میخواست که با این کار سر نخ و گرفتم
باید دنبالش کنم

----------------
یه سیستم باید می بستم سفارشی
بستم وتحویل دادم
چیز خوبی شد حد اقل تا سه سال اینده خیالش راحته

خوب همه اینها رو گفتیم

اما یه مطلب خیلی مهم

محمد

ماه شعبان از دست رفت فقط 2 یا 3 روزش مونده
ماه پیغمبر خدا


داری وارد ماه خود خدا میشی
ماه شعبان
اگه تا حالا از این ماه استفاده نکردم
هنوز حداقل 40 ساعت از این ماه مونده
فکر کن 40 ساعت به مرگت مونده

چه میکنی

وای

خیلی دستم خالیه
خیلی

الهی ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفرلنا فی ما بقی منه
الهی الهی الهی

Sunday, September 9, 2007

بدون عنوان

کارم یه جایی گیر کرده

نیدونم بایداز کجا شروع کنم

هرکاری کردم کار رو به نظم در بیارم نشد

خیلی پیچیده و سخته برای اولین باره که این کارها روانجام میدم باید یه منبع مطالعاتی پیدا کنم

یا لااقل در مورد این تخصص از بعضی دوستام کمک بگیرم

بگزریم مشکلی نیست که آسان نشود


کارهایی که در حال حاضر دارم انجام میدم زیربنای یه کار جدیده باید محکم و حساب شده باشه البته با کم ترین هزینه

خیلی باید دقت کنم

اشتباه نشه

امیدوارم این کار زود تر از این مرحله عبور کنه

خدایا خودت کمک کن این کار فقط برای رسیدن به تو ارزش داره وگر نه به قول دوستم

اصلا ارزش نداره به هیج وجه ارزش نداره شاید از بی ارزش ترین کارها باشه

ولی این کار بی ارزش برای رسیدن به خدا از جهاد در راه خدا هم بالاتره

خدیا کمکم کن

Friday, September 7, 2007

ماه مبارک رمضان

ای بهترین ماه خدا

ای بهترین اوقات افریده شده از اینکه با کوله باری از گناه به استقبال تو میآیم
شرمگینم

نمی دونم منو میشناسی یانه

من همون پسری هستم که برای تو لحظه شماری میکرد و شصت روز قبل از اومدنت به پیشواز تو میاومد

برات اشک میریخت

برات میخندید

یادش بخیر چه ایامی خوبی بود ایامی که در تمام طول زندگی برام بهترینه بهتیرن

اصلا تمام افتخارم اینه که من یه روزی با تو رفیق بودم

با تو زندگی میکردم

ولی الان

دور از هرچه به تو منصوب است

از رجب تو از شعبان تو

اصلا نمی دونم چه جوری تموم شد یا بهتر بگم داره توم میشه

عمر من به 30 رسیده داره تموم میشه

ولی دریغ از ذرهای رشد و تعالي

حضرت علی علیه السلام چقدر زیبا میگه اه از کمی توشه راه و و طولانی بودن سفر

نمیدونم این سفر پر مخاطره چه جوری تموم میشه

به قول حاج علی رضا

ای کاش میدونستم کی میمرم "

ای کاش میدونستم چه عاقبتی در انتظارمه

تو اون بالا ساکت نشستی و همه اینها رو میدونی " وداری همینطور به من نگاه میکنی

چه کنم چه کنم چه کنم

ماه مبارک رمضان

یک دیدار

به نام حضرت دوست

پنج شنیه ساعت ده و نیم بود گفتن باید بریم دیدار ریاست جمهوری

کارها رو تمام کنید بریم

هرطوری بود آماده رفتن شدم

ترکش های دیدار ریاست جمهوری از قم به ما هم اثابت کرد

مدیریت مدارس خو هران سراسر کشور از اقای رییس جمهور دعوت به عمل آورده بود

ما هم کارمند این اداره

برای سیاهی لشکر هم که شده بود باید میرفتیم

طبق معمول به موقع نیومد

افتاد بعد از ظهر

ساعت 3 بود که آقا اومدن

رییس جمهور ما خدا نگهدار تو صل علی محمد بوی رجایی آمد

شعار ها تموم شد

نمیدونم چرا اصلا برام جذابیت نداشت

حرفهای خوبی زد ولی خودش خیلی خودمونی بود

خلاصه ساعت 4 بود که خلاص شدیم

تجربه جالبی بود

Wednesday, September 5, 2007

نمی دونم چیکار میکنم

از ساعت 7:30 صبح تا ساعت 2 بعد از ظهر
از ساعت 4 بعد از ظهر تا ساعت 11 شب
از ساعت 12 شب تا ساعت 2 یا 3 صبح

همش شده کار کار کار

خودمم نمی دونم چیکار میکنم
کی میرم کی میام
کی باید بیام کی باید برم
هر وقت شد میام هرچه زودتر هم میرم

به نظرم خودم این من هستم که باید خرج و مخارج زندگی رو در بیارم

اصلا خدا یادم رفته


دارم توی تعاونی مسکن محل کارم ثبت نام میکنم
اول 3 میلیون خواستن
هرجوری شد دادم
گفتن 3 میلیون دیگه باید واریز کنیم



خودش گفته پول خونه رو خودم میرسونم

نمیدونم شاید من دارم بی جهت اینقدر تلاش میکنم

تلاش تلاش تلاش

همه بهم میگن محمد چرا اینقدر کار میکنی

خودم هم نمیدونم

خودم هم نمیدونم چیکار میکنم


فقط همین وبگم خدا یه جورایی داره منو میچلونه نمیدونم شاید اشتباه میکنم
شاید هم عمرم داره تومو میشه
شاید شاید شاید

همش تقصیر سایه نشینه که اومدم اینجا

سلام

فکر میکم جای راحتی برای نوشتن باشه خلوته و دنج

این سایه نشین بود که من با این محیط آشنا کرد

من این سایه نشینی رو به فال نیک میگیرم

امید وارم همه با هم خوب باشن